آنگاه که نخستینبار "محمدرضا عرب" – بزرگمرد گمنام سینمای ایران- را دیدم و شنیدم: فیلمی داستانی در موضوع افغانستان ساخته است، خرسندیِ توﺃم با ملالت بر دلم سایه افکند. خرسند بودم بدین روی که کارگردانی دیگر از ديار ایران به یک چنین بینشی دست یافته است که آن سویتر از مرزهای میهن خویش را میبیند، دغدغهی دردهای همسایه دارد و از آبرو و تخصص خویشتن بدیشان هدیه میکند. از دیگرسو، ملول بودم از عینک ترحمی که سینماگران ایران و جهان بر چشمان شیشهای خود نهاده بودند و با آن دیدگان بیروح به میهنم مینگریستند. با خود گفتم: شاید این نیز برگ سبزی باشد از باغ ترحم.
آنگاه که آنونس "آخرین ملکهی زمین" را از جعبهی جادویی تلویزیون دیدم و نام "محمدرضا عرب" را به گوش دل شنيدم کنجکاوی و اشتیاق دیدن در وجودم جان گرفت. به تکاپو افتادم تا راهی به سوی تاریکخانهی سینما بیابم و ملکهی زمین را بر پردهی نقرهای تماشاخانه ببینم. گویی به جز سینما فرهنگسرای بهمن و پردیس آزادی دیگر مکانی نبود که میزبان "آخرین ملکهی زمین" باشد. با رنج بسیار خود را به تماشاخانهی چاپلین بهمن رسانیدم و مات و مبهوت به تماشا نشستم، به تماشای هنر!
با علیبخش وارد کارگاه کارش شدم و برگهای حنا(خينه) را آسیاب کردم. نامهی خانوادهاش را که به تازگی از مزار شریف آمده بود خواندم. دانستم که نامه، وی را بیقرار وطن کرده و عنقریب هردو باید رهسپار سفر گردیم. شام آخر باهم در محفل دوستان، درحالی که او تار مینواخت و آوازی از داوود بر لبان داشت، دل را پیش از رفتن خود به افغانستان فرستاديم.
صبحگاهان وقتی علیبخش با صاحبکار خویش وداع کرد و متعهد شد در مسیر خویش از مشهد، امانتی وی را به یکی از دوستانش در جوار علی بن موسی الرضا برساند کارگاه خینهسازی را ترک کردیم. با مرکبی آهنین که بر جادهای پولادین ميتاخت، شهر یزد را پشت سر نهاديم و به سوی مشهدالرضا روی نمودیم. همچنانكه در كجاوهي آهنين همنشين عليبخش بودم و به راه پيش رو ميانديشيدم، رهزنان نامردي را ديدم كه ناغافل بر او تاختند، صورت مردانهاش را زخم زدند و توشهي راهش را ربودند. ديدم اما ناتوان از ياري، نگريستم و رنج بردم.
همراه با مهاجر زخمخورده و تنهاي سرزمين غربت، به ديدار دوست صاحبكارش شتافتيم. آن مشهدي غريبنواز، مسافر مرا در زائرخانهاي رو به حريم الرضا جاي داد و با ياري او متاع به تاراجرفته را بازپس گرفتيم درحاليكه دريافتيم: رهزنان و تاراجكنندگانمان كساني از ديار خودمان بودهاند: من از بيگانگان هرگز ننالم/ كه هرچه كرد با من آشنا كرد.
بيگانگان به بهانهي آبادسازي ميهنمان پرندگان آهنين و جنگاوران فرنگي به حريم خانمانمان فرستاده بودند و عليبخش كه دلنگران شاهگل بود طاقتش طاق گشته، قرار نشستن نداشت؛ حتي نميخواست يك نيمروز را در دوري و غربت هدر دهد؛ به اميد امدادهاي كميسارياي پناهندگان نيز ننشست؛ هزينهاي براي بازگشت داوطلبانهي خويشتن به وطن نستاند كه هيچ، مبلغي نيز براي گذار سريع از مرز به تاجران انسان پرداخت تا شبانه از مرزِ انتظار، عبورش دهند.
وقتي با عليبخش به آغوش ميهن بازگشتيم به چنگال آمران حكومتي طالبان گرفتار آمديم؛ ميخواستند تازه مسافر مرا به جرم كوتاهي و كمپشتي محاسنش به بند كشند. اگر وساطت آن آشناي ديرين كه از همولايتيهاي عليبخش بود نبود، بند برپاي ما حلقه ميزد ولي او نگذاشت. از راه تيلان به سوي مزار رفتيم تا چندي را با آن آشناي ديرين باشيم، اما هديههاي آتشين فرنگيان برسرمان باريدن گرفت. طالب و غيرطالب هركه با ما بود در آتشباران فرنگي جان داد و فقط عليبخش جان سالم بهدر برد تا مسير پر رنج عشق را تا وصال شاهگل طي كند.
همواره رخسار شاهگل را در چشمان پر اميد و عاشق او ميديدم. جذبهي عشق وي بود كه ما را چون رود در دشتهاي خشك و سوزان جاري مينمود و هردو باهم راه را به سوي مزار شريف ميپيموديم.
وقتي يوسف خويش را به كنعان كاشانه رسانيدم ديدم كه دود و آتش جنگ، كاشانه را دربر گرفته و در كنعان ما به غير از برادر او قومي نمانده است. سراغ از مادرش گرفتيم و دانستيم كه در سينهي سرد خاك نهان شده. شاهگل كجاست؟ گفتند: نزد خاله است. به ديدار خاله رفتيم و او ما را به راه شفاخانه رهسپار كرد. گفت: عليبخش! شاهگل تو رفته است تا گوردهي خويش را بفروشد، جهت يك لقمه نان.
آسيمهسر خود را به شهر رسانيديم. سوار بر دوچرخه، كويها و كوچههاي شهر را طي نموديم و هفتشهر عشق را درپي "آخرين ملكهي زمين" گشتيم، اما هرچه تپيديم به قرار نرسيديم. درمانده از درد زندگي و مانده از سفر عشق به بارگاه مزار سخي پاي نهاديم؛ از كنار كبوتران سپيدبالي كه گويي در ماتم ميهنمان بر سينه ميزدند و با بالزدن در آسمان نيلي، پرواز در آسمان پرخطر عشق را يادمان ميدادند گذشتيم؛ دست و روي را شستيم و با آب وضو، خود را مهياي حضور در حريم بارگاه شريف نموديم. داخل بارگاه شديم و عليبخش، به طواف عشق و التجا خدمت امير سخاوت مشغول گشت. انگار شاه مردان ميخواست با پنجهي مشكلگشاي خويش گره از مشكل او كه بخشيدهي علي بود بگشايد. هنگام زيارت، چشمان عليبخش نصيره را ديد و او نشاني شيرخان را به عليبخش داد.
عاشق بيتاب شاهگل خود را به نزد شيرخان رسانيد. شيرخاني كه گردش روزگار از وي گرگي ساخته بود كه دلالي گوردههاي دختران بيسرپناه ميكرد. به ترفند نشاني قلعه را از او گرفت؛ يه قلع پاي نهاد و سرانجام، آخرين ملكهي زمين را از بند رهانيد و به وصال رسيد.
چه خوش لحظهاي بود آنگاه كه با عليبخش به حريم سخي پاي ميگذاشتيم و هاتف درونمان ندا ميداد: سر كوه بلند فرياد كردم/ علي شير خدا را ياد كردم/ علي شير خدا يا شاه مردان/ دل ناشاد ما را شاد گردان!
چه خوش لحظهاي بود آنگاه كه همراه با عليبخش اشك ريختم و به حضور شاه مردان شرفياب شدم و چه خوشتر لحظهاي كه نصيره را ديديم و چه خوشتر دمي كه شاهگل را يافتيم و از بند رهانيديم!
خوشلحظههايي آفريد آن كس كه عليبخش را راهي سفر نمود، دلم را در اين سفر همراه او داشت و با سرپنجههاي هنر و احساس خويش و دانش والاي خويشتن مولودي هنري به نام "آخرين ملكهي زمين" را خلق نمود. هزاران لحظهي سبز و شادكامي نثارش ميكنم و سپاسش ميگويم كه عينك ترحم را برچشم ننهاد و زيباييهاي شهر و آباداني مزار سخي را نيز به رخ جهانيان كشانيد. صدها سپاس تقديم تو اي خالق "آخرين ملكهي زمين"!
30 ارديبهشت 1388 هجري خورشيدي
معرفي
كتاب "سيماي ارزگان" در بهار سال 1387 نگارش يافته، با شمارگان 2000 نسخه توسط نشر آراسته در شهر قم(ايران) به زيور طبع آراسته شده است.
نويسندهي كتاب "سيماي ارزگان" آقاي محمد توسلي- متخلص به توسلي غرجستاني- است. او در زمستان سال 1350 خورشيدي در ولسوالي اشترلي از توابع ولايت دايكندي به دنيا آمده، در خانوادهاي مذهبي و روحاني پرورش يافته است. از هفت سالگی به مکتبخانه گام نهاده و در سن سيزده سالگی(1362) خوانش صرف مير را آغاز کرده است که اين خوانش، آغاز روي آوری وي به معارف اسلامی محسوب ميگردد. او اكنون، فارغ التحصيل سطح چهار حوزهي علميه است و ليسانس اقتصاد و معارف اسلامی نيز دارد. وي علاوهي بر "سيماي ارزگان" بيش از هفتاد عنوان مقالهي منتشرشده در نشريات اينترنتي و غير اينترنتي دارد.
کتاب "سيمای ارزگان" که در بهار 1387 نشر يافته است، دارای هفت فصل میباشد و در 190 صفحه با قطع وزيری منتشر شده است.
محتويات فصل اول اين كتاب عبارت است از: مقدمه، بيان موقعيت جغرافيايی هزارهجات، موقعيت جغرافيايی ارزگان، سابقهي تاريخی هزارهجات، سابقهي تاريخی ارزگان، تشکيلات اداری ارزگان، ريشههای قومی هزارهها، طوايف و قبايل ارزگان، ورود اسلام و تشيع به هزارستان و ديدگاههای مطرح در اين باره.
فصل دوم، حاوی اين مطالب است: ارتباط هزارهها با عبدالرحمنخان، بيان حوادث و علل تراژدی ارزگان، حوادث ارزگان به روايت سراج التواريخ و حماسههای ماندگار از آن زمان.
فصل سوم، دربردارندهي مطالبی است كه به پيامدهای بعد از شکست هزارستان، بهخصوص ارزگان، مربوط ميشود.(مصادرهي زمين و املاک هزارهها، از بين بردن سران ارزگان، وضع و تحميل انواع ماليات در راستای تضعيف اقتصاد بدوی هزارهها توسط عبدالرحمنخان و گماشتگان وی).
فصل چهارم، به اوضاع سياسي و اجتماعي حاکم بر هزارهجات در آستانهي قيامها و تبيين قيامها و طغيانهايي میپردازد که بعد از شکست ارزگان تا دوران پادشاهی چهلسالهي محمدظاهر به وقوع پيوستهاند.(قيام نجف بيک شيرو، ملاخداداد لورو، ابراهيمخان گاوسوار و قربان زوار دايکندی را در اين مورد میتوان ديد).
فصل پنجم، اشارهای است گذرا به آغاز انقلاب اسلامی از هزارهجات و قيام 18 حمل 1358 مردم دايکندی است.
فصل ششم، مراکز علمی و فرهنگی ارزگان را به خوانندگان معرفي ميكند، که اين فصل از دو بخش مدارس دينی و حوزههاي علميه ارزگان و مکاتب دولتی تشکيل گرديده است.
فصل هفتم؛ آماري از دانشآموختگان و دانشجويان ارزگان ارائه میکند و به 600 مورد از دانشآموختگان و دانشپژوهان به تفکيک ولسواليها اشاره مينمايد.
ضمايم نيز مشتمل بر آمار محصلان و مکاتب ولايت دايکندی است.(تعداد محصلان به تفکيک ولسوالی، صنف، جنسيت و تعداد مکاتب دارای ساختمان، بدون ساختمان و درحال ساخت.).
"سيمای ارزگان" با ايدهي تفکيک يك ولايت و منطقهي هزاره نشين و پرداختن به جزئيات فرعی و در عين حال لازم حوادث تاريخی، اجتماعی، سياسی و فرهنگی آن (که در بسياري از کتابها ناديده گرفته شده است) نگارش يافته است.[1] تلاشهاي نويسنده براي نگارش اين كتاب پيش از سال 1383 (تأسيس ولايت دايكندي) آغاز گشته و سرانجام در بهار 1387 به ثمر نشسته است.[2]
بررسي
اين بخش از نوشتار حاضر، برخي از نقاط قوت "سيماي ارزگان" را بررسي ميكند و در ادامه، نكتهها و انتقاداتي را كه لازم ميداند مطرح مينمايد.
1. ويژگيها
نخستين ويژگي اين كتاب، محدود بودن موضوع آن است. يعني پرداختن به يك منطقهي جغرافيايي مشخص و محدود. تلاش آقاي توسلي از اين جهت قابل تقدير است. زيرا در جامعهي امروز كشور افغانستان كمتر كسي يافت ميشود كه سختيها و دشواريهاي تحقيق را بپذيرد و در مورد يكي از ولايتهاي كشور بهطور ويژه تحقيق نموده و فرهنگ، اجتماع، جغرافيا و تاريخ آن را بررسي نمايد. بهويژه كه در اين راه به شدت با كمبود منابع روبه رو ميگردد. "سيماي ارزگان" از اين نظر بديع است.
دومين برجستگي اين كتاب، انتساب مؤلف به اين منطقه است كه همين امر سبب تقويت اطلاعات وي نسبت به مسائل جغرافيايي و فرهنگي "سيماي ارزگان" شده است، از قبيل آمار مدارس علميه، مكاتب و .... .
سومين امتياز "سيماي ارزگان"، پرداختن به تاريخ اين منطقه از كشور در دوران معاصر است از دوران عبدالرحمن تا دورهي كمونيستي.
چهارمين برجستگي اين اثر، بررسي مراكز علمي و فرهنگي منطقه و دانشآموختگان اين حصه است.
2. انتقادات و نكتهها
گرچه "سيماي ارزگان" به نوبهي خود كوششي ارزشمند و درخور تقدير است، در جايجاي آن نكتههايي به چشم ميخورد كه توجه به آن ميتواند بر ارزش كتاب بيفزايد.
2-1. عنوان كتاب؛ با توجه به تاريخ نشر "سيماي ارزگان" به نظر ميرسد عنوان كتاب، عنوان مناسبي نيست. گرچه پيش از سال 1383 خورشيدي عنوان "ارزگان" بر منطقهي وسيعي اطلاق ميشد كه دو ولايت همجوار "ارزگان" امروزي و "دايكندي" را دربر ميگرفت، در جغرافياي سياسي- اجتماعي امروز كشور افغانستان "ارزگان" بر يك منطقهي ويژه (كه گسترهي ضيقتري نسبت به سابق دارد) اطلاق ميشود. بنابراين، با توجه به اينكه "سيماي ارزگان" در وضعيت فعلي و پس از تجزيه "ارزگان" بزرگ به دو ولايت "ارزگان" و "دايكندي" نشر يافته است، از عنوان "سيماي ارزگان" چنين تلقي ميگردد كه اين كتاب در رابطهي با ولايت امروزي "ارزگان" به مركزيت "ترين كوت" است. درحالي كه چنين نيست.
اگر هم در توجيه عنوان گفته شود كه مقصود "ارزگان بزرگ" بوده و هردو ولايت امروزين "ارزگان" و "دايكندي" منظور بوده است، بازهم (با توجه به فضاي اداري و اجتماعي به وجود آمده) تصريح در عنوان لازم ميآيد. علاوهي بر اين كه اگر نويسنده ناخشنود از نامگذاري ولايت "دايكندي" به اين نام است و باور دارد كه بايد همان نام تاريخي "ارزگان" را برخود داشته باشد- همچنانكه برخي از نويسندگان كشور بر اين باورند- بايد باور و مبناي خود را در مقدمهاي مطرح كند و در تقسيمبنديها و عنوانبنديهاي داخل كتاب نيز به تقسيمبندي "ارزگان شمالي" و "ارزگان جنوبي" پايبند باشد.
2-2. تناسب محتوا و عنوان؛ از عنوان "سيماي ارزگان" انتظار ميرود كه كتاب، معرفي نسبتاً خوب و جامعي از وضعيت فرهنگي، اجتماعي، تاريخي و جغرافيايي "ارزگان" داشته باشد. برخلاف انتظار مخاطب،"سيماي ارزگان" كتابي با وجههي غالباً تاريخي است كه به تاريخ معاصر "ارزگان بزرگ" ميپردازد. دادههاي جغرافيايي، جمعيتشناسي و مردمشناسي آن از 15 صفحه بيشتر نميشود كه در مقايسه با مطالب تاريخي (كه قريب 90 صفحه است) حجم بسيار اندك و ناچيزي است. نسبت به وضعيت فرهنگي منطقه نيز اگرچه به مراكز علمي- فرهنگي آن و آمار دانش آموختگان و محصلين آن پرداخته، كمتوجهي شده است. شايسته بود: نويسندهي محترم توجه بيشتري نسبت به وضعيت فرهنگي "ارزگان" از قبيل: آداب و رسوم، صنايع دستي، حسينهها و چهرههاي فرهنگي گذشته و... ابراز مينمود.
2-3. دقيق نبودن برخي از عنوانها؛ در فصل نخست كه خود بدون عنوان مانده است، عنوان "طوايف و قبايل ارزگان" زيرمجموعه و فرع بر عنوان "ريشههاي قومي هزاره" است. ابتدا عنوان "ريشههاي قومي هزاره" آمده سپس، دو عنوان فرعي "طوايف عمده هزاره" و "طوايف و قبايل ارزگان" ذكر شده است. اين عنوانبندي چندان مناسب نيست. بهتر بود: "طوايف و قبايل ارزگان" عنوان اول و اصلي بود، عنوان "ريشههاي قومي هزاره" و ... عنوان فرعي قرار ميگرفت و چينش محتوا صورت ميپذيرفت. اضافهي بر اين، چون ساكنين پشتون زبان نيز بخشي از نفوس ارزگان جنوبي را تشكيل ميدهد، عنوان اقتضا ميكرد كه به اقوام و طوايف پشتون ساكن در ارزگان هم در اين قسمت توجه ميشد. مازاد بر اين مطلب، وقتي فهرست طوايف هزاره ارزگان در دوران قبل از كشتار عبدالرحمن بيان شده است، لازم است به بافت قومي و طايفهاي امروز هزارههاي ارزگان هم اشاره شود و اگر تغيير و تحولي به وجود آمده ذكر گردد.
فصل دوم، "هزارهها در عصر عبدالرحمن" نام گرفته است، درحالي كه با توجه به موضوع كتاب و مطالب ارائه شده در اين فصل بهتر بود "وضعيت سياسي ارزگان در عصر عبدالرحمن" نام ميگرفت.
در فصل ششم كه مراكز علمي- فرهنگي ارزگان نام دارد دو عنوان فرعي ديده ميشود: 1. مدارس ديني و حوزههاي علميه ارزگان؛ 2. سهم هزارهجات از معارف افغانستان. "سهم ارزگان از معارف افغانستان" و "وضعيت مكاتب ولايت دايكندي" ذيل عنوان دوم بحث شده است. شايسته بود عنوان دوم به جاي "سهم هزارهجات از معارف افغانستان"، "سهم ارزگان از معارف افغانستان" نام ميگرفت؛ اگر هم به سهم هزارهجات از معارف افغانستان لزوم به اشاره بود ذيل همين عنوان منظور و در قالب تاريخچه اشاره ميشد. علاوهي بر اينها نسبت به مراكز علمي- فرهنگي ولايت كنوني ارزگان (ارزگان جنوبي) آنچنان كه لازم است توجه نشده است.
فصل هفتم، آمار دانشآموختگان و دانشپژوهان ارزگان نام دارد، ولي اطلاعاتي كه ارائه ميگردد چيزي بيشتر از نام، تخلص و تخصص جمع محدودي از دانشآموختگان منطقه نيست. گنجاندن چنين فصلي در كتاب بدين شيوه، غيرعلمي و شبهه برانگيز است و سؤالاتي را درپي ميآورد. بهتر بود: از ذكر اسامي و تفكيكهاي منطقهاي پرهيز ميشد. يا درصورت تأكيد بر اقدام انجام شده، بر جامعيت پژوهش ميداني افزوده ميگشت، نمودارهاي آماري ايجاد ميشد و از يافتههاي آماري در جهت تحليل اوضاع فرهنگي و اجتماعي مناطق استفاده ميگشت.
2-4. ساير موارد: در آمار و ارقام مربوط به نفوس "ارزگان" و توابع آن به ارقام سالهاي گذشته اكتفا شده است، اما تذكر داده نشده است كه اين آمار و ارقام مربوط به چه زماني است. مطمئناً اين اطلاعات مربوط به اكنون نيست و ساليان مديدي از گردآوري آن ميگذرد، در طول سالها تغييراتي رخ داده است. بنابراين، لازم است ذكر شود اين تخمين نفوس مربوط به چه زماني است و كدام نهاد دولتي يا غير دولتي آن را انجام داده است.
خوبتر بود كه در "سيماي ارزگان" به جاي عنوان "دين و مذهب در هزارستان"، "دين و مذهب در ارزگان" ذكر ميشد و مطالبي كه ذكر شده است در مقدمهي آن ذكر ميشد. چون قصد كتاب معرفي ارزگان است.
نويسنده به گونهاي لفظ "هزارستان" را در عناوين اصلي و فرعي به كار برده است كه گويي "هزارستان" از لحاظ مفهومي معادل با "ارزگان" است. در صورتي كه "ارزگان"، در واقع فقط بخشي از "هزارستان" بوده و است؛ مساوي با آن نيست.
در پرداختن به تاريخ "ارزگان" جاي آن داشت كه به تاريخ سياسي اين منطقه در دوران قبل از عبدالرحمن هم ميپرداخت. از سوي ديگر حوادث سياسي را از قيام عليه كمونيستها تا ورود امريكا به افغانستان و تشكيل دولت انتقالي كرزي ادامه ميداد.
پيشنهادات
در پايان اين نوشتار، لازم به يادآوري است كه "سيماي ارزگان" همچنانكه ذكر شد، كتابي ارزشمند و درخور سپاس است. تلاشي است به نوبهي خود منحصر به فرد و حاصل سالها پژوهش و تحقيق. نكتهها و انتقاداتي كه وارد شد در راستاي تكميل و بهبودي آن اند و به هيچ عنوان از ارزش و جايگاه آن نميكاهند.
حاصل سخن پيشنهاداتي است كه ارائه ميگردد:
1.عنوان كتاب به "ارزگان بزرگ" يا "سيماي ارزگان شمالي و جنوبي" يا حتي "سيماي ارزگان و دايكندي" بدل شود، بهتر است.
2. به وضعيت فرهنگي، آداب و رسوم محلي و مذهبي، چهرههاي فرهنگي ارزگان به خصوص كساني كه از دنيا رفتهاند توجه شود و بهطور مختصر ذكر شود.
3. وضعيت جغرافيايي، منابع طبيعي (رودها، معادن و..)، كوهها، آب و هوا، محصولات و... بهطور مختصر ذكر گردد.
4. بافت قومي و طايفهاي امروز ارزگان اعم از هزاره و پشتون بررسي شود.
5. در انتخاب عناوين دقت بيشتري گردد و موارد ضروري بازنگري شود.
6. بر جامعيت پژوهش ميداني افزوده گردد، نمودارهاي آماري ايجاد شود و از يافتههاي آماري در جهت تحليل اوضاع فرهنگي و اجتماعي مناطق استفاده گردد.
7. در به كارگيري واژهها دقت بيشتري به كار رود.
8. در پرداختن به تاريخ ارزگان به تاريخ سياسي اين منطقه در دوران قبل از عبدالرحمن هم توجه شود. همچنين، حوادث سياسي را از قيام عليه كمونيستها تا ورود امريكا به افغانستان و تشكيل دولت انتقالي كرزي ادامه دهد.
9. برخي از نقل قولها بسيار طولاني است به گونهاي كه قريب به چهار صفحه ميشود، اين نقل قولهاي مستقيم به نقل قول غير مستقيم و نقل به مضمون تغيير پيداكند.
10. در جمعآوري اطلاعات آماري به استناد بر كتابهاي گذشته اكتفا نگردد، بلكه از همكاري نهادها و سازمانهاي دولتي و غير دولتي كه آمار جامعتري دارند، بهرهگيري شود.
[1] . توسلي، محمد؛ سيماي ارزگان؛ قم: نشر آراسته، چ1، 1387ه.ش.، ص 10(مقدمه كتاب).
[2] . همانجا